حكايت دزد و كاسب
ناخدا ترسي را شنيدم كه همه روزخسبيدي و چون شب در آمدي، بر ديوار خانه مردمان شدي و هر چه باب دندان بودي، ربودي.
يكي مي كوفت درب ! خانه ام دوش
كه بارت مي برم بي اجر و بي مزد
اگر در وا كني منّت پذيرم
بگفتم:كيستي؟ گفتا: منم، دزد
في الجمله مرا رگ امر به معروف و نهي از منكر بجنبيد. وقتي، آستينش گرفتم كه: شرم نداري كه شام تاريك از بهر غارت به خانه مردمان درآيي؟
گفت: شرم دارم كه شب مي روم وگرنه چون فلان كاسب، به روز روشن راه مردمان مي زدم.
اي دوست، نيش سوزن ما را مكن قياس
با كا سبي كه تير جگر دوز مي زند
فرق است بين حضرت ايشان و من، كه من
راهي كه شام مي زنم، او روز مي زند
گفتمش: قدم بر «ديده مخلص» نه
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 18:25 توسط باران
|
خوش امدید