اشعار معرکه خیام5
می خوردن و شاد بودن آیین منست گفتا دل خرم توکایین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست فارغ بودن ز کفر و دین دین منست
***
|
می لعل مذابست و صراحی کان است |
جسم است پیاله و شرابش جان است | |
|
آن جام بلورین که ز می خندان است |
اشکی است که خون دل درو پنهان است |
***
|
می نوش که عمر جاودانی اینست |
خود حاصلت از دور جوانی اینست | |
|
هنگام گل و باده و یاران سرمست |
خوش باش دمی که زندگانی اینست |
***
|
نیکی و بدی که در نهاد بشر است |
شادی و غمی که در قضا و قدر است | |
|
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل |
چرخ از تو هزار بار بیچارهتر است |
***
|
در هر دشتی که لالهزاری بودهست |
از سرخی خون شهریاری بودهست | |
|
هر شاخ بنفشه کز زمین میروید |
خالی است که بر رخ نگاری بودهست |
***
|
هر ذره که در خاک زمینی بوده است |
پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است | |
|
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان |
کانهم رخ خوب نازنینی بوده است |
***
|
هر سبزه که برکنار جوئی رسته است |
گویی ز لب فرشته خویی رسته است | |
|
پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی |
کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است |
***
|
یک جرعه می ز ملک کاووس به است |
از تخت قباد و ملکت طوس به است | |
|
هر ناله که رندی به سحرگاه زند |
از طاعت زاهدان سالوس به است |
خوش امدید