می خوردن و شاد بودن آیین منست           گفتا دل خرم توکایین منست

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست           فارغ بودن ز کفر و دین دین منست

***

می لعل مذابست و صراحی کان است


جسم است پیاله و شرابش جان است

آن جام بلورین که ز می خندان است


اشکی است که خون دل درو پنهان است

***

می نوش که عمر جاودانی اینست


     خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و باده و یاران سرمست


     خوش باش دمی که زندگانی اینست

***

نیکی و بدی که در نهاد بشر است


      شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل


      چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

***

در هر دشتی که لاله‌زاری بوده‌ست


     از سرخی خون شهریاری بوده‌ست

هر شاخ بنفشه کز زمین میروید


     خالی است که بر رخ نگاری بوده‌ست

***

هر ذره که در خاک زمینی بوده است


  پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است

گرد از رخ نازنین به آزرم فشان


  کانهم رخ خوب نازنینی بوده است

***

هر سبزه که برکنار جوئی رسته است


  گویی ز لب فرشته خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی


  کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است

***

یک جرعه می ز ملک کاووس به است


 از تخت قباد و ملکت طوس به است

هر ناله که رندی به سحرگاه زند


 از طاعت زاهدان سالوس به است